اندکی دردِ دل!

خرید بک لینک

تو این پست میخوام چندین جمله با همه ی آدمای مجازی حرف بزنم...

میدونید دوستای من...

امشب یه اتفاقی برام افتاد که خیلی نارحتم کرد...البته چندان نارحت کننده هم نبود ولی خب...!

امشب عمم رو بعداز دوماه دیدم...

دوماه پیش وقتی فهمید یه رمان نوشتم به ظاهر خوشحال شد و استقبال کرد

و بعدشم رمان رو دانلود کرد و توگوشیش داشت و گفت دراولین فرصت میخونم...

امشب بهش گفتم عمه رمانمو خوندی؟!

خیلی راحت برگشت گفت: رمان؟! نه! چند صفحه ی اولشو خوندم و دیگه حوصلم نکشید...

بهش لبخند زدم...هیچی نگفتم...چند دقیقه بعد با خنده گفت: اصن نمیدونم کجای گوشیمه!!!

چیزی نگفتم...با خودم فکرکردم کاشکی یکم برای نوشته ی برادر زادت ارزش قائل میشدی!

البته من از عمم که سالی دوسه بار میبینمش هیچ انتظاری ندارم....

اما صمیمی ترین دوستم چی...؟!

اونکه دید من چطور ذوق و شوق داشتم برای نوشتن اولین رمانم... اون چی؟!

اونم وقت نکرد؟! یا حوصلش نکشید؟!

خودش میگفت فلان رمان رو دانلود کرده و داره میخونه

ولی حتی یه بار نگفت یا یه بار نخواست رمان منو دانلود کنه....

منی که 4 ساله باهاش دوستم...

الانم اصلن برام مهم نیست دوستم ویا حتی عمم این نوشته رو بخونن...!

ادعا هم ندارم عالی نوشتم ادعا نمیکنم رمانم بهترینه اصرار هم ندارم همه بخونن

ولی حداقل انتظار دارم اطرافیانم واسه نوشته هام،واسه علاقم به نوشتن...

حداقل حداقلش احترام بزارن و ارزش قائل بشن!

حتی بابام همین یه ماه پیش فهمید من یه رمان نوشتم... و فقط عکس العملش این بود...

عه واقعا؟! درباره ی چیه!

و من فقط بدون هیچ ذوقی براش یکم تعریف کردم و تمام...

الان که دارم اینا رو می نویسم اشکام داره میریزه......

میدونید... من فقط میخوام برای شما اینارو بنویسم...

مرسی از همتون! مرسی که همیشه بودین...

مرسی که همیشه حمایتم کردین...

میدونید دوستای من...

درسته که من تا حد امکان از دردام نمی نویسم ولی شما بهترین کسانی بودید که تا حالا

منو درک کردین واقعا!

من اولین شعرمو برای شما نوشتم...

وقتی حالم بد بود و یا وقتی امتحان سختی داشتم به شما گفتم

وقتی امتحانی رو خراب کردم به شما گفتم...

وقتی حالم خوب بوده به شماها گفتم.... اتفاقای خوب و بد زندگیمو برای شما نوشتم!

شما همیشه بهترین بودید برای من و هستید...

من از آرزوهام با کسی حرف نمیزنم ولی ازهمه چی برای شما نوشتم

چون میدونستم برعکس همه ی آدمای دیگه که میزنن تو ذوق آدم...

شما تو ذوقم نمیزنید که هیچ...بیشتر با حرفاتون دلگرمم میکنید...

می دونید دوستای من...

من وقتی لینک دانلود رمانمو اینجا گذاشتم انقدری حالم خوب بود که حد نداره...

وقتی می دیدم 2 نفر رمانمو خوندن و یا تعریف میکنن و یا انتقاد حالم عالی تر میشد!

چون حتی اگه بدترین هارو هم برای رمانم می نوشتن میدونستم که حداقل نوشته ی من

ارزشی داشته که خوندن و حالا دارن ازش انتقادی میکنن...

می دونید دوستای من...

من بهترین ثانیه های زندگیمو کنار شماها بودم... برای شماها نوشتم...

با نظرات شما انرژی گرفتم...

من تمام خنده های واقعیم پشت همین فضای مجازی و کنارشماها بوده!

میدونید شماها برعکس همه ی آدمای واقعی که تو زندگی من هستن...

اگه نارحتم کنید سریع عذرخواهی میکنید که مبادا آدم مجازی که صدها کیلومتر دوراز شما هاست

از حرفتون نارحت شده باشه...

ازتون ممنونم و

ازتون معذرت میخوام که اگه یه موقعی حرفی زدم

و باعث نارحتیتون شدم...

ببخشید...

آدمای مجازی شما بهترین و واقعی ترین آدمای زندگی من هستید!

مرسی از همتون!

مرسی که هستین...

امضا: آرام...

(اگه متن غلط تایپی داره معذرت... حس درست کردنش نبود...

حالم خوب نیست....)

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:39 توسط aram|

در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 169 تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 2:26

صفحه بندی