منم خوبم...!
عاغا امروز آخرین روز مدرسه بود و ما امتحان زبان رو هم به راحتی دادیم و خلاص...!
بعد امتحان مثه این ندیده ها زرت زرت ازخودمون با اون فرمای ضایع مدرسه عکس میگرفتیم!
البته خیلی خوش گذشت!
مثلا عکس توی کتابخونه مدرسه در حال مطالعه!!!
عکس در سالن امتحانات با کتاب های تست!!!
سلفی در سرویس وقتی که من جلو نشسته بودم و بقیه عقب!
کات کردن لباس راننده سرویس!!!
عکس در صف گاز هنگامی که راننده سرویس رفت گاز بزنه!!!!
چقد دلقک بازی درآوردیم واقعا!
چون کیفیت گوشی بابام بهتر بود
و گوشیه بابامو برده بودم مدرسه مامانم قبل رفتن بهم سفارش کرد
که زیاد مسخره بازی درنیارید چون بابام کمی تا حدودی رو اینجور مسائل حساس میباشد!
و تازه رعایت بابامو کردم که زیاد مسخره بازی درنیاوردم!!
وگرنه دوسال پیشم که یه شب تو مدرسه با بکس خوابیدیم
انقدر مسخره بازی درآوردیم و انقدر عکسای مسخره گرفتیم که حد نداره!!
مثلا اc دیوار مدرسه بالا رفتیم و
الکی مثلا ما داریم از مدرسه فرار میکنیم و از خودمون عکس گرفتیم!
یکم که عکس گرفتیم بعد رفتیم کتابخونه مدرسه و یه 4 تا کتاب گرفتمو با کتابدارم که برعکس برخوردش با بقیه با منو دوستم رابطه مسالمت آمیزی داره و خیلی با محبت باهامون خدافظی کرد و گفت به مغزتون فشار نیارید یکم استراحت کنید و بعد درس روشروع کنید
منم گفتم چشم خداحافظ شما! :)
بعدش این دوستم رفت و من با اون یکی دوستم رفتم تو حیاط و یکم با اونا عکس گرفتم...
و اما و اما... بهترین عکس اون عکسی شد که با مدیر و معاون گرفتم!
ینی رفتم با معاون عکس بگیرم چون واقعا دوسش دارم
و اونم یه بار که رفته بودن دفتر کلی ازم تعریف کرد و گفت من چقد اون دخترو دوس دارم!
خلاصه باهمدیگه رابطه خوبی داریم!
اوشون گفتش که خانوم مدیر هم باشه تو عکسمون...
خلاصه منو دوستمو معاون رفتیم اتاق مدیر...
واقعا از همه عکسام بهتر شد و بهتر افتادم!
منو دوستم وسط ایستاده بودیم و معاون سمت من ایستاده بود و مدیر هم اون سمت دوستم!
معاون دستشو گذاشته بود پشت کمر منو لبخند میزد
منم دستمو گذاشتم پشت کمرش و با یه محبت خاصی نسبت بهم ایستاده بودیم...
مدیر و اون یکی دوستم هم دستاشون خیلی باادب جلوشون بود و خجالتی نسبت بهم ایستاده بودن...
وای که چقد تو اون عکس خوب افتادم!
تهشم کلی برامون آرزوی موفقیت کردن و رفتیم سوار سرویس شدیم!
چقد امروز همه مهربون شده بودن!!
بعدا که اومدم خونه یه تیکه خودمو معاون رو دوباره کات کردم و
وای چقد قربون صدقه جفتمون رفتم!!!! واقعا چه نعمتیه آدم با معاون مدرسه صمیمی باشه!
وقتی رسیدم خونه از گشنگی در حال مردن بودم...
ینی به معنای واقعی داشتم میمردم!
حسابی تو مدرسه فعالیت کرده بودم و گشنه و تشنه شده بودم!
اومدم مثه جنازه تو خونه افتادم...!
البته قبلش عکسارو به مامانم نشون دادم و برای بار ده هزارم دوستامو به مامانم معرفی کردم!
یکم که دراز کشیدم کتابایی که از کتابخونه مدرسه گرفتم رو از کیفم درآوردم و شوت کردم رو میزم
و بعد که به اتاق دقت کردم دیدم که چقد بی شباهت به اتاق یه آدمیزاده!!!!
اولش یکم زورم اومد اتاق رو مرتب کنم!
رفتم نماز خوندم و
بعدش دیگه یکم که با مامی نشستیم و حرف زدیم!
بعد دوباره خواستم بگیرم بخوابم تا تلف نشدم
ولی خب دلم نیومد و شروع کردم به مرتب کردن اتاقم!
گردگیری
تغییر دکوراسیون
مرتب کردن کتابام
و و و ....
تهش دیگه رو به قبله دراز کش شدم!!!!
دیگه چون داشتم میمیردم گفتم بزار جاروبرقی رو بعدافطار میکشم حالا...
یکم دوباره دراز کشیدم
هیچوقت با شکم گرسنه خوابم نمیبره!!!
پاشدم دوباره یکم تو نت گشتم
و بازرفتم گوشیه بابامو برداشتم و یکم تلگرامشو زیر و رو کردم
و بدین ترتیب یکی دوساعتی گذشت و شد ساعت 6:30!!!
بلند شدم دوباره اومدم نت و یکم گشت زدم!
بعد رفتم یکم از رمانمو نوشتم...
من یه خاصیتی دارم اونم اینکه اول و آخر رمانمو مثلا هرکدوم در حد 20 صفحه مینویسم
بعد که خیالم از اول و آخرش راحت شد میشینم وسط و داستانای بین اول و اخر رو مینویسم
و به این ترتیب رمانم شکل میگیره!!! رمان قبلیمم دقیقا همین ریختی نوشتم!
بالاخره زمان گذشت و رسیدیم به افطار...
نمیدونم چرا اذان رو نمیگفتم واقعاااا!!!
داشتم تلف میشدم!!!
بالاخره اذان رو گفتن و من مثه آمازونی ها افتادم به جون سفره!!!
منبه طور معمول اصن از بد غذا خوردن خوشم نمیاد
حتی اگه تنهام باشم هیچوقت حال بهم زن غذا نمیخورم
ولی خب دیگه امشب استثنا بود!!!
بعدازاینکه از مردن نجات پیدا کردم سریع جاروبرقی رو گرفتم و افتادم به جون اتاقم!
بعدشم با یه خستگی خاصی رفتم نماز خوندم
و بعدشم رفتم حموم...
و زندگی جریان دارد! :)
الان که اومدم پای نت خدمت شما!
راستی من امروز فهمیدم چقدر خودکار دارم!
همه جارو ه مرتب کردم همه خودکارامو مرتب گذاشتم رو میز
و حدودا 18 تا خودکار شد!!!
جالب اینجاست که من کلا با خودکار رنگی هم رابطه خوبی ندارم
و ازاین خودکارها
14 تاش آبی بود 3 تاش مشکی و 1 دونه قرمز!!!
چقدر مصرف خودکارم بالابوده!!!! اونم با مارکاری مختلف بودن!!! /:
بعد 8 تا کتاب تست قطورهم گذاشتم رو میزم
نصفشو امروز ازمدرسه رگفتم بقی شکه خودم داشتم!
الکی مثلا قراره تابستون در بخونم!
امروز واسه کلاسای مدرسه اسممو نوشتم
زیست و عربی و ریاضی...
فقط فیزیک چون دبیرش خوب نبود ننوشتم...
زیست تعریف دبیرشو شنیده بودم
ریاضی و عربیم هم حس میکنم باید تقویت بشه و درحد عالی باشه نه خوب!
ازاینکه اسممو نوشتم پشیمون شدم!!!
حالا ریاضی رو میرم ولی عربی و زیست رو دوس ندارم دیگه برم!
حالا چجوری به معاون بگم که نارحت نشه و باز با حرفاش مخمو نزنه که برم!
ای بابا
بازم زود تصمیم رگفتم
و اشتباه کردم!
دختره ی خنگ.... /:
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:13 توسط aram|
در آغوش سایه ها...ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 124