این پست را اینجانب درحالی که انگشتانم یخ زده و توان تایپ کردن ندارد در آخرین لحظات عمرش برای شما میتایپد!
....
عاغا ما امروز ساعت آخر ایکس داشتیم ینی آزاد بودیم و میتونستیم بیایم خونه
من و سه تا دیگه ازدوستام رفتیم ازمدرسه و سوار تاکسی شدیم و اینا
حالا بزار ازموقعیتمون بگم...تو راه که کلا بارون شدید بود و هیچکدوم هیچ لباس گرمی نپوشیده بودیم و تنها با فرم مدرسه و تو تاکسی هم مجبور شدیم 5 تایی بشینیم حالا ما 4 تاعقب یکی هم جلو نشسته بود!
وقتی تاکسی به مقصد رسید بعد حدودا نیم ساعت دوتا ازبچه ها خونشون نزدیک بود و رفتن موندیم من و یکی دیگه ازدوستام که خونه هامون تقریبا نزدیک هم و در یک مسافت 20 دقیقه ای ازاونجایی که یپاده شدیم قرار داشت!
ازاون جایی که دوستم پول نیاورده بود باخودش منم اومدم هم کرایه خودمو هم اونو حساب کردم بنابراین دیگه اصن هیچ پولی نموند که تو اون بارون مسافتی که باید تا خونه طی میکردیم هم دوباره تاکسی بگیریم!
آه خدایا....نمیدونید چه وضعیتی بود دوتا آدم که هیچ لباس گرمی نپوشیدن و از سرما درحال لرزیدن هستن و هیچ پولی ندارن باید تا خونشون پیاده بیان! اونم نه یکی دوقدم یه عالــــمه راه!انقدری حال جفتمون بد شده بود که واقعا داشتیم هذیون میگفتیم وهیچ تعادلی تو راه رفتن نداشتیم!!!!
خلاصه گذشت و گذشت تا بعد از یک قررررررررررن ما فقط یه ساعت زودتر از روزای دیگه رسیدیم خونه!
یه اتفاقای جزئی هم توراه افتاد که چندان اهمیتی نداره فقط اینو میدونم که سرماخوردگیم داره بدتر میشه و رو به موتم!حلالم کنید...خخخ
و نتیجه ی نهایی...حاضر بودم ریاضی که انقد ازش متنفرم رو ساعت اخر داشته باشیم و دبیر هم یه ریز درس بده ولی ساعت آخر دیگه ایکس نداشته باشیم!
در آغوش سایه ها...ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 85