امروز روز بدی نیستش ولی خیلی خسته کننده بود...اتفاقای خوبی هم افتاد ولی حسش نیست بتایپم...
داشتم موقع برگشتن به خونه باخودم فکرمیکردم که هرچی بیشتر میگذره و هرچی سنم بیشتر میشه و بزرگتر میشم تازه میفهمم اصن هدف زندگیم چیه...عقایدم چیه...اصن به چه چیزایی علاقه دارم...شخصیتم چه ریختیه...ازچی بدم میاد چی رو دوس دارم..از دنیا چی میخوام و....
وقتی برمیگردم عقب و به گذشته ی زندگیم نگاه میکنم میفهمم چقدر عقایدم طرز فکرم هدفام چقد همه چیز عوض شده...چقد همه چیز واسم متفاوت شده وهمه چیز تغییر کرده...
ازاین تغییرات نارحت نیستم...نه...اصلا...فقط بعضی وقتا آدم حس میکنه حتی خودشم گم کرده...
آدم بعضی وقتا انقد خودشو افکارشو عقایدشو همه چیزشو گم میکنه وفراموش میکنه که شاید مثلا بعد یکی دو سال به خودش بیاد بگه یادش بخیر یه سال پیش هدفم از زندگیم این بود و الان این شده...
خیلی آرزو ها دارم خیلی هدفا دارم خیلی چیزارو ازدنیا میخوام ازخیلی چیزا بدم میاد و میخوام نابود شن ولی نمیدونم...گیج شدم خیلی گیج...ای کاش میتونستم همه چیز رو خیلی ساده به دست بیارم...
ای کاش میتونستم به همه اون چیزایی که میخوام بدون هیچ سختی بدون هیچ استرسی و بدون هیچی برسم...ولی افسوس همه اینا درحد یه ای کاش باقی میمونه!
حال دلم بد نیست...به مخمم پاره سنگ نخورده....حاله خودمم بد نیست...
خل وچل هم نشدم...فقط...فقط...دلم تنگ شده...شاید برای خودم...
برای همه روزای بچگیم...برای تک تک آدمایی که تو زندگیم بودن و هستن...حتی برای عروسکم...شاید احمقانه به نظر بیاد ولی حتی دلم برای اون خاله بازیا با دختر همسایه و فوتبال بازی کردن با پسرهمسایه(که یادمه یه بار ازم 10_2 باخت خخخ) و اون مسابقه دوچرخه سواری گذاشتنا و خیلی چیزای دیگه تنگ شده....
خلاصه نمیدونم شایدم الان خل شدم و دارم هذیون میگم...شایدم خستگی خیلی به مغزم فشارآورده،مغزم ارور داده!!!!
ولی به هرحال همه پستام که نباید درباره مدرسه و روز نوشت یا طنز باشه که...یه بارم گفتم تنوع بشه...
اینم همینطوری یهویی....

در آغوش سایه ها...
ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 94