امروز فیزیک داشتیم با دبیر مورد علاقه ی من!!!! کلی حال داد....انقد خندیدیم
...الان بگم واسه شما خنده دار نیست چون باس تو موقعیتش باشی تا بفهمی چی میگم خخخخ
و اما زنگ دوم دبیر محترمه نیومد...البته فرقی هم به حال ما نداشت چون یه درس مزخرف بود!!!
ولی داستان از اونجایی شروع میشه که ما یه هفته کلاسمون رو با یکی از کلاسای سالن بالا عوض کردیم و باید اونجا باشیم و حالا امروز دبیر نبود و لپ تاپ هم از ساعت قبل که فیزیک داشتیم تو کلاس مونده بود...!و بچه ها هم آهنگ گذاشته بودن!!! و قسمت قشنگ تر اونجاشه که همه رقصشون گرفته بود!!!!اصن یه وعضی(یه وضعی!)بودا...
عاغا یکی از بچه ها رقص بلد نبود و بعد یکی دیگه میخواست بهش یاد بده!(حالا انگار رقصه خودش خیلی خوب بود!!!)خلاصه اون دوتا تمرین میکردن ینی میرقصیدن و ماهم دست میزدیم...بعد اونی که یاد میداد تقریبا لاغر بود و رقصش بهش میومد و اونی که درحال یادگرفتن بود چاق بود و وقتی اون حرکاتو میکرد خییییلی خنده دار میشد و موجبات خنده و شادی مارو فراهم میکرد!!!!(الان پشت سیستم به این حالت دارم میخندم با یادآوریش!!!!
)
حالا اونجاش باحاله که یکی از بچه ها پرید تو کلاس یهو گفت:صدای آهنگو کم کنید معاون بالاس(ینی گف فلانی بالاس و داره به کلاسا نمیدونم چرا سر میزنه)حالا انقدرم آهنگ بلند بود که صداش تا کلاسای دیگه هم میرفتش!!!!
خلاصه بچه ها سریع لب تابو بستن...دوستم پرید پای تخته 4 تا فرمول فیزیک نوشت و ماهم کتاب درآوردیم و الکی مثلا ما داریم تمرین فیزیک حل میکنیم!!!!خخخخخخخخخخ
معاون اومد....همه ی کلاس سکـــــــــــــــــــــــــــــوت....یه نگا به ما انداخت...بعد بچه ها گفتن داریم فیزیک حل میکنیم....گفت کی داره پای تخته تمرین حل میکنه...دوستم که فرمول نوشته بود گفت من!(حالا اصن به تیپش نمیخورد بچه خرخون کلاسمون باشه و 4 تا تمرین فیزیک بلد باشه!!!!)بعد معاون اول به همون دوستم گفت مقنعتو سرت کن خانوم،بعدشم با اخم همیشگیش که البته گاهی به یه لبخند احمقانه تبدیل میشه گفت سروصدا نکنید ورفت...
چند دقیقه بعداز رفتنش و بعداز اطمینان از رفتم معاون جان دوباره بساط قبلی پهن شد!!!!
ایندفعه یکی گفت من نگهبانی میدم!!!!حالا نگهبانیشم این مدلی بود که داخل ایستاده بود فقط درو گرفته بود و مانع از باز کردنش میشد!!!!خخخخ
اون دوتا همچنان درحال تمرین رقص بودن و بعد کم کم اون فرمول نویسه فیزیکمون هم رفت وسط و داشتن میرقصیدن!!!!
یهو دیدیم در توسط یکی داره کشیده میشه(البته ندیدیما خیلی تو بهر آهنگ بودیم...بعدا دوستم ینی نگهبانمون تعریف میکرد)...خلاصه در،درحال کشیده شدن بود...اون میکشید دوستم میکشید اون میکشید دوستم میکشید...یهو دوستم برگشت دید عه معاونمونه!!!!خخخخ
سریع پرید نشست و طی یه عملیاتی که نمیدونم چجوری و و به چه سرعت عملی بود آهنگ قطع شد لب تاب تا نصفه بسته شد و رقصاهم از حرکت ایستادن!!!!
همه با یه نوا و صدایی میگفتیم بدبخت شدیم رفت!!!
تو صورت معاون نگا نکردم چون میترسیدم و قطعا اخم کرده بود دیه!
ساکت شد هیچی نگفت...همه کلاس بازهم سکوتـــــــــــــــ....و تنها صدای تاپ تاپ قلب بچه ها به گوش می رسید!
ناگهان معاون فرمود: این کلاس چقد کلاسه شلوغیه...!!!!!!
و بعد از چند ثانیه رفت...!!!!! همین که رفت زدیم زیر خنده....عاغا باورتون نمیشه نه رقص بچه هارو دید نه صدای آهنگو شنید!!!!! و هنوز دراین اندیشه به سر میبرد که ما با سروصدا داریم تمرین فیزیک حل میکنیم!خخخخخخخخ
ایندفعه که رفت همه پریدیم وسط و
.....
ساعت سوم هم عربی داشتیم....از دبیرش چندان خوشم نمیاد....تو کلاسم حوصلم سر رفته بود همش با آینه تو چشم بچه ها نور مینداختم اونام فوشم میدادن!!!!خخخخ...خب چیکارکنم کرم دارم دیه!!!!!
ساعت آخر هم ریاضی داشتیم...همش دعامیکردیم نیاد...بعد دیدیم اومده دعامیکردیم یه چیزی بشه بره خخخ...نفری دوتا صلوات نذر کردیم 30 نفریم میشد 60تا!...ولی افسوس که اومد و دعاهامون بی نتیجه موند!!!...ولی پدرمون رو درآورد...هرچی میگیم خسته ایم درحال بیهوش شدنیم به ما رحمی بکن انگار نه انگار تا آخرین لحظه که زنگ بخوره داشت درس میداد!!!!
الانم دارم از خستگی بیهوش میشم...اودافظ : )
ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 88