"
امروز تلفن خونمون 525 بار زنگ خورد!
ینی من دیشب واقعا نتونستم بخوابم
ینی اصلا خوابم نمیبرد
امروز صبح تازه خوابم برده بود که....
دقیقا از ساعت 8 صبح تلفن خونه شروع کرد به زنگ خوردن!
تلفن خونه از یه طرف گوشیه بابام از یه طرف!
بازخوبه گوشی مامانمو گذاشته بودم رو سایلنت!!!
بعد اینا اصن توجه نمیکنن که یه آدمیزادی کفه مرگشو میخواد بزاره که!
نه اونایی که زنگ میزنن و نه حتی بابام که انقد ولوم صداش موقع حرف زدن بلنده!
شایدم زیاد بلند نیست و برای منی که دوست دارم موقع خوابیدن همه جا ساکت باشه بلند به نظر میرسه!!
خلاصه من از 8 صبح مدام خودمو میزدم به خواب و اصلا از جام تکون نمیخوردم و تو دلم غر غر میکردم!
به مدت ده دقیقه دیگه تلفن خونه زنگ نخورد و تازه میخواست دوباره خوابم ببره که...
تلفن خونه بازهم زنگ خورد!
ایندفعه دیگه همکلاسیه خودم بود و من هرچقدر تونستم بهش فحش دادم تو دلم!
مامانم گوشیو برداشت و من با همون صدای خواب آلود گفتم: بگو خوابه!!!
_ نمیزارن آدم کفه مرگشو بزاره... بزغاله آخه ساعت 9:30 وقت زنگ زدن به خونه مردمه؟!
(زمزمه های من وقتی که همکلاسیم زنگ زده بود!!!)
آخه واقعا کی تو ماه رمضون که شاید مردم بخوان بیشتر بخوابن زنگ میزنه خونه مردم؟!
ینی الان فک کرده من پا میشم واقعا از کله سحر درس میخونم که با امید بیدار بودن من زنگ زده؟!
به قول دوست جان: عقل ندارن راحتن!
الانم که بیدارم حال ندارم بهش زنگ بزنم! هرکی باهام کار داشت خودش میزنگه دیگه!
من خودم از اون مدل آدمام که اصلا حوصله ندارم به همکلاسیام یا دوستام زنگ بزنم!
ممکنه یه دوستی رو شمارشو هم داشته باشم و به فرض 6 ماه ندیده باشمش و شاید حتی دلم براش تنگ شده باشه ولی اصلاااا حوصله ندارم زنگ بزنم به کسی!
تابستونم با رفیق فابم هم دوکلمه حرف نمیزنم!
خونه کسی هم عمرا اگه زنگ بزنم! حالا این خانومه همکلاسی قبل هرامتحان زنگ میزنه! اه عصابمو با اون سوالات چرتوپرتش بهم میریزه!
چقد من از دست این همکلاسی های مزخرفم باید حرص بخورم! این ازاین دختره که زنگ میزنه به خونمون کله سحر اون هم ازون هم سرویسیام با اون تفکرات مزخرفشون و اینکه نمیتونن یه کلمه از حق خودشون دفاع کنن...پووووف!
چرا ملت این ریختین واقعا!
+جدیدا هم دارم پی میبرم من کپی پیست بابامه اخلاقم!!! قبلنا از اخلاق بابام خوشم نمی اومد! یا ازاینکه بهم گیر میداد! ولی الان یه حسی خوبی دارم! حتی اگه بهم گیر بده!
فک کنم از نظر بابام هم دختر بهتری شدم! خودم هم اینطوری حس میکنم! و الان حتی به خودم افتخار میکنم که تمام خصوصیات اخلاقیم به بابام بکشه!
شاید این من بودم که دخترخوبی نبودم و بابام همیشه خوب بود... شاید همیشه تقصیر من بود واقعا!
آخی...چه حسه خوبی دارم وقتی که حتی یه لبخند رو لبای بابام میشینه...! :)
+ همچنان نظرات اینگونه پست ها غیرفعاله...! هرکی دوست داشت تو پستای پایینی نظرشو اعلام کنه!
برچسبشونم کلا "درگیری های ذهنی" میباشد! حتی اگه درگیری ذهنی نباشه!!!
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:11 توسط aram
در آغوش سایه ها...ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 86