البته راست هم گفتا! ولی خب من پست که میزارم دلم خالی میشه و نفسم واقعا تازه میشه...!
عاغا امروز صبح که بلند شده بودم درس بخونم یه استرس عجیبی تمام وجودم را فراگرفت! و تا زمان شروع امتحان باهام همراه بود!
زیست واقعا هیچی یادم نمی اومد...! هیچی....
خلاصه با توکل به خدا رفتم سر امتحان...
این دبیر زیست همیشه صحیح غلطا رو فراسخت میده! منم هیچوقت رو صحیح غلطا کلا فکرنمیکنم!!!!
امروزم اصن وقتمو صرف صحیح غلط نکردم! شانسی هم که نمیشد بنویسم! بنابراین همشو سریع تو همون سیم ثانیه اول امتحان از روی برگه ی کسی که صندلیش دوتا جلوتر از من بود زدم!!!
(حالا چجوری برگه ی دوتا جلوترازخودمو دیدم دیگه از ترفند های تقلبِ!
)
رفتم سر جاخالی ها... خدایا من چرا هیچی بلد نیستم!!!
سوال بعدی..
سوال بعدی...
سوال بعدی...
هیچی یادم نمی اومد!!!! هیچی....
مشکل زیست اینکه اکثر کلماتش شبیه به همه و 70 نوع آنزیم و کوفت و زهرمار دیگه رو به خورد آدم میده و بعد از یه ساعت که خوندی همه چیز از یادت میره!
خلاصه یکم فکر کردم و هرچی به ذهنم رسید و رو برگه نوشتم! با افتضاح ترین خطی که بلد بودم! فک کنم همه رو هم درست نوشته باشم به خاطر همون خطم ازم کم میکنه!!!!
4 تا مراقب داشتیم مثله عقاب!!!!
و از شانس گنده من.... یکیشون پشت من نشسته بود ینی تو همون ردیف نزدیک من بود...
دوتا شونم دقیقا کنارم بودن وااااقعا دقیقاااااا کنارم بودن! یکشون هم روبه روم بود!
ولی فکر نکنید که من با این چیزا میدون رو خالی کردم!!! نه هرگز!!! 
یه ربع آخر... یه سوال نیم نمره ای رو یادم نمی اومد و بعضیا هم میخواستم فقط چک کنم درست باشه که خب صد در صد موفق شدم! :)))
+ صحیح غلطا هم که قبلش چک کرده بودم!
ها راستی چون سوالا یکم مبهم بود گفتیم بگن دبیر زیست بیاد!
اونم مثه اینکه خونشون بود تازه از خواب بیدار شده بود! و بی عصاب اومد مدرسه!
بی شخصیت اصن توجه نکرد من چه سوالی دارم میپرسم سریع یکی از سوالامو جواب داد و رفت!
شاید یه سوال دیگم داشته باشم خو ایییش!
و صدای یکی از مراقبا هم خیلییییی قشنگ بود... قبلا محو زیباییش شده بودم و الانم محو صداش! شاید یکی از دلایل حواس پرتیم و نداشتن تمرکز حواس صدای همین خانوم خوشکله بود!!!
++ خدایا یه دعا! "بیا تو ماه رمضون یه لطفی کن تقلب رو گناه حساب نکن! "
فدات شم خداجون! البته تو روزای عادی هم حساب نکنی دیگه نوکرت میشم از ته دلم!!!!
فک کنم دیگه همه چیز رو گفتم!
آها راستی... این راننده سرویسم میخواد کرایه رو بیشتر کنه...
بعد ما سه نفریم کلا... این دوتا دوسته دیگم کلا حرف زدن بلد نیستن! اصن روشون نمیشه!
و من مجبورم در نهایت احترام با اون راننده ی چاقه عینکی هم کلام بشم!
و آخرین نفر هم منو پیاده میکنه...!
مغزمو خورد! اصن اجازه نداد من حرف بزنم بی شخصیت! فقط حرفای تکراری خودشو تکرار میکرد!
یادم باشه فردا اقدامات لازم رو برای عوض کردن سرویس به کار ببرم!
بابام هم گفت: راننده سرویسی که بخواد منت بزاره همون بهتر که نیاد!( البته منت هم نزاشتا! ولی خب منو بابام ازاونجایی که اخلاقامون عینه همه تقریبا شاید بهمون برخورد و یا از پرحرفی راننده سرویس بدمون اومد! البته بابام که پرحرفی اونو ندید من واسش موبه مو تعریف کردم!)
و حالا به علت اینکه بابام یه هفته مرخصی گرفته(همینطوری الکیا!!!) با بابام برم بیام!
هی خدایا شکرت...
+ فقط 6 امتحان دیگر باقیست...! : )
نوشته شده در شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:4 توسط aram|
در آغوش سایه ها...ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 93