حرفایی که هیچوقت ننوشتم...!

خرید بک لینک
وقتی 5 سالم بود خوندن و نوشتن رو یادگرفتم...

البته خوب میخوندم ولی نوشتنم هنوز به اندازه کافی خوب نبود...

کلا از بچگی هم کتاب زیاد میخوندم...

مامانم هر کتابی رو تو رنجِ سنی من بود وبه چشمش میخورد وخوشش میومد واسه من میخرید...

من از اون مدل بچه هایی نبودم که کسی قبل خواب واسم داستان بخونه!

چون مشکلی که وجود داشت این بود که خودم بلد بودم بخونم و خودم باید قبل خواب کتابمو میخوندم!!!

گذشت و گذشت...

ازوقتی که نوشتن رو به طور کامل یاد گرفتم... ینی تو همون سن 7 8 سالگی...

شروع کردم به نوشتن...

از 8 سالگی تا 10 سالگی من سه تا دفتر داشتم ازاین سالنامه ها...

که همشون با نوشته های خودم پرشده بود! با شعر ها و داستانایی که خودم نوشته بودم!

که البته همشون شعر و داستانای کودکانه بود...

یه بار خالم بهم گفت ببر شعرا و داستاناتو چاپ کن... ولی خب من همش میگفتم نمیخوام!

نمیدونم چه ذهنیتی داشتم تو بچگی...

شاید اصن اونموقع مُد نبود که یه بچه 8 9 ساله بیاد کتاب چاپ کنه!

یا اصن نمیدونم...

حتی وقتی 8 سالم بود یادمه یه شعر سرودم و به دختر همسایمون تقدیم کردم!!!!

اسمش سحر بود:" صبحِ سحر چه نازه...نماز صبح دو رازه!!!"

فقط همین بیتشو یادمه... عجب دنیایی داشتم...تقدیم شعر به یه آدم...!

خلاصه حدود یکسال به علت کم اومدن سالنامه و کمبود اینگونه دفتر من نوشتن رو ترک کردم!

یکم بزگتر که شدم...یه روز نشسته بودم و دفترامو میخوندم که نمیدونم چیشد یا بخاطر چی بود...

همه اون سه تا دفتر رو پاره کردم و انداختم بیرون!!! (خود درگیرم خودتی...!)

و اینطوری شد که تمومه دست نوشته های کودکیه من به فنا رفت....

حدودا 11 12 سالم بود که شروع کردم به خوندن انواع رمان...

از رمان خوندن متنفر بودم! بیشتر تو کار خوندن کتابای علمی و اینا بودم...!

یه روز دوستام تو مدرسه داشتن درباره رمان حرف میزدن و منم گفتم بزار یه بار دانلود کنم و بخونم و ببینم اصن چه مدلی نوشته بود...

اولین رمانی که خوندم رمان "ما که شانس نداریم" بود فک میکنم که دیگه بعد خوندن این رمان یه وابستگی و علاقه خاصی به خوندن رمان پید کردم!!!

انقدر معتاد رمان شده بودم(ازاین مدل رمانای الکترونیکی) که باید توی دوروز 4 تا رمان رو تموم میکردم! اصلنم اهمیت نداشت که اون رمان 100 صفحه اس یا هزار صفحه!!!

البته رمان خوندن هیچوقت لطمه ای به درسم نزد... اگر هم زده باشه من نمیدونم و یا حس نکردم!!!

مامانمم هی اصرار میکرد که رمان خوندن رو ترک کنم ولی من نمیتونستم...

میشستم قایمکی میخوندم!

که البته بعداز یه مدت واقعا از رمان خوندن متنفر شدم!!! چون هرچی میخوندم تکراری بود!

آخر همشون یه مدل میشد! دیگه به جایی رسیده بودم که با خوندن دو خط اول رمان میفهمیدم تهش چی میشه!!!! و به این ترتیب از رمان خوندن دست کشیدم! (البته رمان چاپی گاهی میخونم)

اولین متن عاشقانه ای هم که نوشتم و بهترین متن عاشقانم بود وقتی بود که 13 سالم بود و الان یکی از نسخه های اصلیش با امضای من دسته یکی دیگه اس!!!

همین متن رو روز ولنتاین که بود به طور اتفاقی بردم مدرسه...

تو حیاط همه بچه ها دورم جمع شده بودن و من شروع کردم به خوندن!

انگار همه عاشق بودن!!! اشک همشون در اومد! و شاید زیادی احساساتی بودن! البته خودم اون متن رو با گریه نوشته بودم و با یه بغض الکی میخوندم که احساسات رو واقعا تحت تاثیر خودش قرار میداد...

حتی تو کلاس و زنگ انشا هم اون متن رو خوندم...

یادش بخیر....

بعد اون همه رمانی که خونده بودم...

حالا انقدر داستانای مختلف تو ذهنم بود که نمیدونستم چیکارکنم!

اواخر تیر ماه سال 94 شروع کردم به نوشتن... و 18 شهریور 94 اولین رمانی که 600 صفحه از دوتا دفتر رو اشغال کرده بود رو نوشتم!(همین رمان در آغوش سایه ها!)

خلاصه به سختی تایپش کردم و زمستون 95 بالاخره لینک دانلودش موجود بود!!!

بعد ازاون هم رفتم یه رمان طنز بنویسم که به نظر چندان جالب نشد و بعد نوشتن 50 صفحه ادامش ندادم... و بعد هم یه رمان جنایی... که هنوز 100 صفحشو نوشتم و هرموقع حوصلم بکشه یکم دیگه بهش اضافه میکنم...

الانم که دارم اینا رو براتون تایپ میکنم...

درحالیه که...

من درحال سرودن شعرای مختلف و با موضوعات مختلفم و همچنین نوشتن متن و داستان میباشم...

و گاهی به دیگران شعر تقدیم میکنم! که البته ازاونجایی که کادوهای من این مدلی و معنویه!

روز پدر و روز مادر به مامان و بابام و حتی تو تولد دوتا ازدوستام هم بهشون شعر تقدیم کردم!!!!

و دارم این هارو جمع آوری میکنم تا قبل از ورود به دانشگاه یه کتاب چاپ کنم....

ایندفعه دیگه حتی اسم کتابمو هم انتخاب کردم و

این نوشته هام مثله اون نوشته های کودکیم به فنا نخواهد رفت...

و یکی از آرزوهام و یا اهدافم اینکه...

یه روز یه نویسنده بزرگ بشم...

ببخشید زیاد حرف زدم...

راستی یادتون باشه

اگه یه روز یه کتابی دیدید که نویسندش آرام یوشیج بود

(اسمی که یکی از بچه های مجازی واسم انتخاب کرده)

بدونید اون منم

و اون کتاب

کتابه منه...!

به امید اونروز...!

:)))))

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:2 توسط aram|

در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی