تونل سیاه زندگی ام...!

خرید بک لینک
" تونل سیاه زندگی ام...!"

مردی مُرد که برای دفاع

دستانی داشت گشوده به زندگی

مردی مُرد که راهی نداشت

جز راه بیزاری از سلاح

مردی مُرد که پیوسته پیکار میکند

با فراموشی و مرگ

چرا که همان را می خواست

که ما می خواستیم

که امروز می خواهیم

می خواست که نیکبختی نوری باشد

در ته چشم ها و در ته دل و در زمین عدالت باشد.... "پل الوار"

دستم را بر پشت نیمکت می گذارم و بر روی آن می نشینم و

گوش می سپارم به سکوت این بی صدایی که همه جارا فرا گرفته ...

و بازهم غرق خاطراتم می شوم...

_ پشت سر فرمانده به راه افتادیم. شاید این آخرین عملیات برای همه ی ما باشد!

پاهایم انگار بدون اختیار من حرکت می کنند

و صدای تیر های پی در پی و شب هایی که گویی هیچگاه طعم آرامش را نچشیده اند و

یاد آن شب های بی هیاهو روی پشت بام خانه ی مان بخیر!

خنده های بی تمام تا سحر و خاطرات شب های با محمد و محمدی که دیگر نیست....!

با صدای رضا از فکر روز های دور بیرون می آیم....

رضا: نزدیک به دوکیلومتر است که داریم راه می رویم چقدر دیگر راه مانده است؟

رضا جوان 17 ساله ای بود که خستگی از سر و رویش می بارید و

معلوم بود دیشب هم چشم بر هم نگذاشته است. لبخندی زدم و پرسیدم: خسته شدی؟!

با ابروهای درهم گفت: نه... من خسته نمیشوم.

از شجاعت جوانیش لبخندم پررنگ تر شد

و رضا بعد از ثانیه ای پرسید: علی آقا آب داری؟ آبم تمام شده...

قمقمه ام را به او دادم... صدای فرمانده مارا به خودمان آورد. پشت خاکریز پناه گرفتیم.

رضا قمقمه ام را به سمتم گرفت و تشکر کرد. خودم نیز کمی آب نوشیدم و نفسی تازه کردم...

فرمانده هشدارهای لازم را تکرار می کرد.

او نمی خواست هیچ فرصتی را از دست بدهد اما انگاربچه ها دیگر توان راه رفتن نداشتند.

نباید زیاد خسته می شدند و باید همان انرژی کم را نگه می داشتند...

بعد از اندکی استراحت دوباره به راه افتادیم.

هرچقدر به دشمن نزدیک تر می شدیم درصد موفقیت عملیات بیشتر بود.

در حال و هوای خودمان بودیم و با احتیاط قدم هایمان را بر می داشتیم

که ناگهان خمپاره ای در کنارمان به زمین افتاد.

دستانمان را بر روی گوش هایمان گذاشتیم و با استیصال به اطراف نگاه می کردیم.

انگار همین خمپاره کافی بود تا نیمی از بچه ها را از پا بیندازد...

بی سیم چی فریاد میزد: عملیات لو رفته!

دلهره ی عجیبی بر دلم افتاد و با قدرتی که نمیدانستم از کجا آمده شروع به دویدن کردم و

همانطور که به اجساد بچه ها چشم دوخته بودم، خودم را به پشت خاکریز رساندم

و بی مهابا شروع به تیرانداز کردم.

انگار شروع عملیات از همین جا بود و پایانی نامعلوم...!

رضا را می دیدم که در کنار من بدون لحظه ای درنگ تیراندازی میکرد

و انرژی جوانیش که به من هم منتقل می شد.

خم شدم و خشابم را عوض کردم و دیگر بدون هیچ تفکری جز تیر شروع به تیر اندازی کردم...

نمیدانم چند ساعت گذشته بود نمیدانم چقدر بود نمیدانم...

اصلا نمیدانم چطور شد که صدای تیر و ناگاه صدای انفجار مهیب دیگری در گوشم پیچید و

بر روی خاک افتادم...

سوزش و داغی را در تک تک اجزای صورتم حس می کردم...

نمیدانم چه بودند یا از چه جنسی بودند اما مانند سربی داغ بر پوستم فرو می رفتند

و من حتی توان بالا آوردن دست هایم را نداشتم تا آن هارا لمس کنم ...

انگار روحم در تلاش بود تا به پرواز در بیاید و حس کرختی که تمام وجودم را فرا می گرفت...

"أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ..." صدا هایی در گوشم زمزمه می شد...

صداهارا می شنیدم اما در دنیایی تاریک غرق شده بودم.

انگشتان دستم را تکان دادم و سعی کردم لب هایم را ازهم بازکنم.

صدا ها و زمزمه های اطرافم قطع شد

و تنها صدای شخصی که گفت: علی آقا صدایم را می شنوی،بهوش آمدی؟علی آقا؟!

آرام زمزمه کردم: رضا...

دستی مزاحم را بر روی شانه ام حس کردم:

علی آقا سردتان نیست؟ نمی خواهید بروید داخل اتاقتان؟!

سرم را به آرامی تکان دادم و تنها گفتم: کمی دیگر می نشینم...

صدای قدم های پرستار را می شنوم که دور می شود.

عصایم را بر می دارم بلند می شوم و به سمت ساختمان به راه می افتم...

دانه های برف را بر روی صورتم حس میکنم و

سردی دانه های برفی که مرا یاد ترکش هایی می اندازد که تاریکی را مهمانِ دنیایِ من کرد.

و بازهم فرو رفتن در تونلِ سیاهِ زندگی ام...!

18 اردیبهشت 96

به قلم: من!

نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 15:36 توسط aram|

در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 13:38

صفحه بندی