امروز همه اهل خانه صبح زود رفتن بیرون و من ماندم و من...
به زور ساعت 9:30 بیدار شدم... چون به مامانم قول داده بودم درسمو سریع شروع کنم!(چقدرم خوش قول بودم واقعا!)
و دیشب بهم گفتن ینی بابام گفت اگه برات سخته نمیتونی درس بخونی نمیخواد روزه بگیری... چون فرجه امتحان دینی که روزه گرفتم مجبور شدم بعد افطار شروع کنم درس خوندن رو که تا تموم کنم خیلی طول کشید..
گفتم من برنامه داشتم فقط فرجه ی امتحان ریاضی روزه نگیرم و بقیشو بگیرم... اگه فردا روزه نگیرم اونوقت دیگه تا یه هفته روزه تعطیل میشه! چون دقیقا بعداز امتحان شیمی شنبه امتحان ریاضی داریم...
هیچی خلاصه من امروز روزه نگرفتم....!
صبح بیدار شدم و رفتم حموم و تا 10:30 حموم بودم...
بعد اومدم پای نت یکم چرخ زدم یه پستم میخواستم بزارم که حسش پر کشید کلا! و نزاشتم...
شروع کردم به درس خوندن بعدش و اینا... تا ساعت 12:30...
12:30 بلند شدم رفتم واسه خودم غذا گرم کنم چون صبحونه هم نخورده بودم گشنم شده بود...
تو همین حین که غذا داشت گرم میشد اتاقمو جارو برقی کشیدم که در نهایت نظم و مرتب بودن درس بخونم!
بعدش غذا خوردم و گوشیو برداشتمو یکم ماشین بازی کردم باهاش! و وقتی به رانندگی مزخرفم پی بردم اومدم دوباره درسمو شروع کنم یادم افتاد نماز نخوندم... نمازم خوندم و دوباره درس رو شروع کردم!
یه نیم ساعت درس خوندم و دیدم خوابم گرفته!
گوشی رو گذاشتم رو زنگ و با صدای آهنگ : "مردم شهر بهوشیــــــــد" که من با شنیدن این بهوشید بهوش میشدم!!!! :)))
2 خوابیدم ساعت گذاشتم واسه 3...
3:15 با صدای مامان بابام بیدار شدم... که صدای مامان بابا همزمان شد با صدای زنگ گوشی!
بعد دیدم این گوشیه بدبخ دوبار زنگ خورده من انقد غرق خواب بودم نفهمیدم... آخه یکم زنگ میخوره قطع که نکنم خودش قطع میشه باز چند دقیقه دیگه زنگ میخوره و اینا...
بیدار شدم رفتم به مامان بابام سلام کردمو دیدم باز خوابم میاد! حالا 2 ساعتم بیشتر درس نخونده بودما انقد خوابم میومد!
دوباره تا ساعت 4 خوابیدم...
بعد دوباره گوشی زنگ خورد و من با همون زنگ اول بیدار شدم و رفتم یکم چایی خوردم و با مامانم صحبت کردمو باز اومدم بدرسم...
یه ربع درس خوندم بعد با خودم گفتم من خیلی وقته پای نت نرفتم!!!
هیچی دیگه اومدم پای نت و گفتم روز نوشت امروز رو بدون هیچکدوم از اون چاشنی های طنز و چاشنی های غم تایپ کنم....!
الانم دوباره میرم تا ساعت 11 شب درس بخونم... بعدش بخوابم و فلان و اینا...
و میتونم بگم...
این مزخرف ترین پست من خواهد بود! و احتمالا کم نظر ترین!
چون خودم خواستم مزخرف ترین باشه!
بدرود :))))
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:26 توسط aram|
در آغوش سایه ها...ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 95