خاطره...!!!

خرید بک لینک
سلام خوبین؟!

میخوام یکم از اتفاقات این سفری که رفتم بگم...

قرار بود 4 صبح حرکت کنیم...حالا فکرکن من شب قبل نزدیکای 12 خوابیده بودم

و خلاصه به بدبختی 4 صبح بیدار شدم و حرکت کردیم...

خداروشکر و به واسطه ی دعاهای شما عزیزان در حین این سفر زیاد به دردِ بی درمان دشــــــویی دچار نشدم...

ولی بزار ازاونوقتی بگم که شب یه اتفاقی افتاد و لج کردم و دشــــویی نرفتم...

شکمم هم انقد خورده بودم پُر شده بود تا صبح نشد بخوابم و هی به خودم پیچیدم!!!!

آخرشم صبح مجبور شدم برم...میفهمی مجبـــــــــــور...

خلاصه ما رفتیمو دیدیم جماعتی اونجا جمع شده...جلوی در دشـــــــویی..گفتیم واه اینجی چیخبره؟!!! نگو که صف دشــــــــویی بوده...

به عنایت خداوند ما تو هر صفی ایستاده بودیم غیر از دشــــــــویی که اونم قسمتمون شد...

فکرکن بعد اون همه انتظار و صبر و تحمل وقتی پشت دَر دشــــــویی میرسی بعدش نوبت توئه...یه حسه غرور و افتخار به آدم دست میده همچین با غرور ژست میگیری که انگار چمیدونم قله اورست رو فتح کردی!!!!

حالا من نزدیکه 12 ساعتی دشوییمو نیگه داشته بودم کلا سیستمم بهم ریخته بود و گلاب به روتون توی راه همش در حال بالا آوردن بودم!!!

تو یه پارکی هم رفتیم دشویی،بعد رو دَر دشویی نوشته بود: عشق همانند دشــــــویی است...

موقع غذا و اینا هم که توقفی چیزی میکردیم بعد با بابابزرگم اینا هم بودیم...وقتی اونموقع کنارهم میشستیم انقدری اتفاقات با مزه میفتاد یا حرفای بامزه میزدن که ما فقط میخندیدیم...منم که دیگه یکی مزه بپرونه تا تهش منم هی مزه میپرونم و جمع کلا از خنده میترکه..!!!

بعد انقدری ناپرهیزی کردم تو این سفر و هی تخمه شکستمو بعد تخم مرغ خوردم واینا که چندتا جوش خوشکل در اومدن که عرض ادب میکنن این وسط...

حالا اینا به کنار...

خالم زنگ زده بود...بعد من گوشیو برداشتم....بعد چون یه مکان زیارتی رفته بودیم گفت زیارتتون قبول منم گفتم ممنون همچنین! (این همون تکرار بدون استفاده از مغزیه که تو پستای قبل گفتم ) حالا نمیدونم خالم دقیقا چیو زیارت کرده بود که گفتم همچنین!!! حالا خوشم میاد خودشم متوجه سوتیه من نشد! خخ

حالا دقت کردین نصف مطلب این پست در باب بهترین بدنسازی ینی دشـــــــــــویی بود؟!! خخخ

خلاصه موقع برگشت هم یه تصادف کردیم که همه خوشی هارو پروند

ولی واقعا بخیر گذشت که البته خسارت نه چندان جزئی رو روی دست بابابزرگم گذاشت که البته خداروشکر به خودشون آسیبی نرسید...

همین دیه...

خدایا شکرت : )

در آغوش سایه ها...

ما را در سایت در آغوش سایه ها دنبال می‌کنید

برچسب: خاطره اسدی,خاطره حاتمی,خاطره ها,خاطره چت,خاطره پروانه,خاطره شب زفافم,خاطره نویسی,خاطره حب,خاطره جميله,خاطره عن الاب, نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: يکشنبه 11 مهر 1395 ساعت: 8:08

صفحه بندی