
امشب غذایی که واسه افطار داشتیم باب میل من نبود! هی میگفتم خدایا چه کنم چیکارکنم! چی بخورم! یه ساعت مونده به افطار فهمیدیم مصلی هم افطاری داره برای رحلت امام واینحرفا... قیافه من از این ریختی بهxa0 این ریختی تغییر پیداکرد! میگفتم هرچی باشه غذا غیر از غذایی که واسه امشب داریم! خلاصه خدا با ما بود! :))...
ادامه مطلب
عاغا عارضم به حضورتون که دیشب هرکاری میکردم خوابم نمیبرد...! ساعت 12:30 تلویزیون رو خاموش کردم و اومدم بخوابم! تا ساعت 2:30 با خودم کلنجار رفتم ولی خوابم نبرد! البته یکم هم ذهنم درگیر بود واین ها... خلاصه خوابم نمیبرد... 2:30 دیگه با هزار بدبختی و با شمردن گوسفند وازاین چرتوپرتا خوابیدیم! 3:15 مامان...
ادامه مطلب
سلام... امروز با اینکه درسای سنگینی داشتیم ولی خیلی روز خوبی بود!!! مخصوصا زنگ دینی! طبق تشخیص دبیر دینی که خودش استاد اینجور چیزاست رنگ درونی من زرد بود! حالا هاله و رنگ درونی و اینا ینی همه انسانا 7 تا رنگ دارن همون 7 تا رنگ رنگین کمان،ینی 7 تا رنگ درونشون وجود داره که واسه هرکسی یه رنگ نسبت به رنگای دیگه بیشتره و اون رنگ نشون از شخصیت و خصوصیات اون فرده!که البته میتونه اون رنگ ها تغییر کنه! حالا رنگای دیگه چه معنایی دارند بماند ولی طبق چیزای که دبیرم گفت و یه سرچی که خودم کردم فهمیدم واقعا رن...
ادامه مطلب
سلام... بالاخره قسمت نهایی و آخرین قسمت رمانمو میخوام بزارم... ممنونم ازدوستانی که تا اینجا رمانمو دنبال کردن و نظراتشون روبیان کردن... استارت نوشته رمانم کلا یه داستان دیگه داشت با پایانی متفاوت از چیزی که الان هست... ولی خب موقع نوشتن داستان کلی تغییر کرد... میخواستم داستان تهش غمگین بشه ولی با اعتراض دوستان مواجه شدم و این رمانم هم مثه همه رمانای دیگه با پایانی خوش تموم شده... شاید احترام به نظر خواننده های رمانم باعث شد آخرش چیزی که باب میلم باشه در نیاد ولی امیدوارم اونایی که میخونن از خوند...
ادامه مطلب
رمان قسمت 21...
ادامه مطلب
قسمت 20 رمان......
ادامه مطلب
امروز تو مدرسه خوابیدم! یک ساعت و نیم خواب بودم... من چون معمولا ردیف دوم میشینم اصن نمیتونم سرکلاس بخوابم یا حتی سرمو رو میز بزارم و اینا احساس میکنم دبیر بیشتر متوجه میشه! ولی امروز ساعت سوم ته کلاس نشسته بودمو راااااااااااحت گرفتم خوابیدم تا حالا خواب توی مدرسه انقد بهم فاز نداده بود خیییییلییییی خووووب بود... : )...
ادامه مطلب
قسمت 19 رمان دیگه آخراشه!...
ادامه مطلب
لینک پی دی اف قسمت یک تا 18: http://s9.picofile.com/file/8270493968/%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85_%D8%AE%D8%AF%D8%A7.pdf.html...
ادامه مطلب
حس میکنم به اون قسمت تلخی که دلم میخواست کم کم داریم نزدیک میشیم... xa0 xa0 xa0 دلیل بعضی کارها و حرفا xa0 هیچوقت مشخص نمیشه و شاید بعد ها از یاد بره.... xa0 میخوام تو این قسمت از ارسلان قصه بدتون نیاد xa0 ازتون میخوام که از ارسلان متنفر نشید xa0 xa0مثه حسی که چند ساعتی آرام دچارش شده بود... xa0 یه دیالوگ داره آرام این قسمت که خیلی ازش خوشم میاد میگه: هه منو بگو که فکر میکردم پیوندمون با عشق شروع میشه نمیدونستم تو هوس های تو غرق میشم...
ادامه مطلب
چندین بار این قسمتو خوندم چه بعد ازنوشتن چه موقع تایپ چه موقع ویرایش و بعد موقع قرار دادن درسایت و ... و هربار گریه کردم... دوست داشتم جوری بنویسم که حسم به خواننده هم منتقل بشه چون حتی با گریه نوشتم... هرچند این یه رمانه و خیالی بیشتر نیست ولی.... نمیدونم خودتون بخونید......
ادامه مطلب
رمان در آغوش سایه ها قسمت 12 عاغا این لینک پی دی اف رو میزارم کسی دانلود نمیکنه منم آپلود نمیکنم پس! یه دفعه هر ده قسمت رو لینک پی دی افشو باهم میزارم xa0 xa0 + نسیم تولدت مبارکا... : ) ...
ادامه مطلب
12 مرداد و قسمت 13 رمانم... رمان در آغوش سایه ها......
ادامه مطلب
سلام خب بعداز مدت ها یه قسمت دیگه و نسبتا طولانی از رمانمو گذاشتم... یه بار گفتم ولی بازم میگم که تایپ رمانم تموم شده فقط باید تو سایت رمان ویرایشش کنم و درخواست طرح روی جلد بدم و بعدشم بره برای دانلود که این خودش 20 روزی طول میکشه!!!! بعدشم اگه برای طرح روی جلد رمان عکسی پیشنهاد دارید و خواننده های رمان میدونن که به محتوی رمان میخوره واسم بفرستن...مرسی xa0 xa0 xa0 xa0 چقد این قسمت و حرف زدن آرام و ماه سیما باهم رو دوست دارم.... تو این قسمت آرام بهم آرامش میده نمیدونم چرا....حالا جالبه خودم نوشت...
ادامه مطلب