در آغوش سایه ها

متن مرتبط با «روز دختر در سال 93» در سایت در آغوش سایه ها نوشته شده است

دخترِ با ادب!

  • نیلوبلاگ

    عاغا امشب رفته بودیم مسجد... بعد یه دختری روبه روم نشسته بود داشت به داداشش غذا میداد و این ها... انقد با داداشش مودب صحبت میکرد که نگو!!! داداشه مثلا 5 6 سالش اینابود... بعدش مامانش اومد کنارشون... بعد مامانشو "شما" صدا میکرد بعدشم صداشم ملوس بود یکمم میکشید مثلا میگفت: "مامان جان شما بشین" مامان ج...

    ادامه مطلب
  • اندکی دردِ دل!

  • نیلوبلاگ

    تو این پست میخوام چندین جمله با همه ی آدمای مجازی حرف بزنم... میدونید دوستای من... امشب یه اتفاقی برام افتاد که خیلی نارحتم کرد...البته چندان نارحت کننده هم نبود ولی خب...! امشب عمم رو بعداز دوماه دیدم... دوماه پیش وقتی فهمید یه رمان نوشتم به ظاهر خوشحال شد و استقبال کرد و بعدشم رمان رو دانلود کرد ...

    ادامه مطلب
  • در انتظار کارنامه...

  • نیلوبلاگ

    هیچی نمیخوام بنویسم و بگم از حاله خودم و از امتحان ریاضی! فقط اینو بگم که از همه دبیرایی که تو امتحاناتشون صحیح و غلط میارن متنفرم! این نیز بگذرد... من فقط منتظر کارنامم خواهم ماند! و ازالان در حال مقدمه چینی برای توضیح به پدرجان! متشکرم از دعاهای قشنگ دوست جان ها! ازاین به بعد دیگه تقریبا رو به رها...

    ادامه مطلب
  • امروز من...!

  • نیلوبلاگ

    سلام... من درحالی که دیروز هیچی درس نخوندم و قرار بود امروز از ساعت 9 شروع کنم به درس خوندن! ساعت 10 از جام پرخیزیدم و دوساعتی تا الان درس خوندم! فک کنید من درحال ریاضی خوندن! سرما هم خوردم! آب دماغ از یه طرف میاد! از جفت چشام اشک میاد عجیب! و سرمم به شدت درد میکنه!!! واقعا این ریاضی لعنتی چطوری میخ...

    ادامه مطلب
  • ماجراهای من و درسام...!

  • نیلوبلاگ

    عاغا عارضم به حضورتون که دیشب هرکاری میکردم خوابم نمیبرد...! ساعت 12:30 تلویزیون رو خاموش کردم و اومدم بخوابم! تا ساعت 2:30 با خودم کلنجار رفتم ولی خوابم نبرد! البته یکم هم ذهنم درگیر بود واین ها... خلاصه خوابم نمیبرد... 2:30 دیگه با هزار بدبختی و با شمردن گوسفند وازاین چرتوپرتا خوابیدیم! 3:15 مامان...

    ادامه مطلب
  • میخوام مادری بشم...

  • نیلوبلاگ

    داشتم شیمی میخوندم... یهو این متن که خیــــــــــــلی وقت پیش نوشته بودم رو تو یکی از دفترای چک نویسم دیدم... به نظرم خوب نوشتم! گفتم شمام بخونید.... میخوام مادری بشم که یه دنیای پرازآرامش رو برای بچه هام بسازم... دخترمن هیچوقت نباید بره رشته ی تجربی یا انسانی و یا حتی ریاضی... دخترم باید همیشه روحش...

    ادامه مطلب
  • روزنوشت امروز...

  • نیلوبلاگ

    نمیخواستم پست جدید بزارم! چون یکی برگشت گفت نفس تازه کن این همه پست مزار!!! خخ البته راست هم گفتا! ولی خب من پست که میزارم دلم خالی میشه و نفسم واقعا تازه میشه...! عاغا امروز صبح که بلند شده بودم درس بخونم یه استرس عجیبی تمام وجودم را فراگرفت! و تا زمان شروع امتحان باهام همراه بود! زیست واقعا هیچی ی...

    ادامه مطلب
  • امروز...

  • نیلوبلاگ

    امروز آزمون داشتم...بدک نبود... خداییش ایندفعه خونده بودم ولی نمیدونم چرا اینطوری شد... تو هرسوالی از روش حذف گزینه میرفتم بعد همیشه دوتاگزینه میموند...منه خنگ هم گزینه غلط رو انتخاب کردم...اه البته هنوز که نتیجش نیومده... فردا هم امتحان فیزیک دارم....آه خدایا...گفته تستای ضریب 3 کتاب تست رو بزنید...طبق حساب کتاب من میشه نزدیک 70 تا تست...تازه یه جزوه هم خریدیم...خیییییلی زیاده...به علاوه کتاب...که خیلی مزخرفه...به علاوه مسئله هایی که تو دفتر گفته... خدایا یاری برسون حداقل تا آخرشب حوصلم بکشه و ...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها....قسمت آخر

  • نیلوبلاگ

    سلام... بالاخره قسمت نهایی و آخرین قسمت رمانمو میخوام بزارم... ممنونم ازدوستانی که تا اینجا رمانمو دنبال کردن و نظراتشون روبیان کردن... استارت نوشته رمانم کلا یه داستان دیگه داشت با پایانی متفاوت از چیزی که الان هست... ولی خب موقع نوشتن داستان کلی تغییر کرد... میخواستم داستان تهش غمگین بشه ولی با اعتراض دوستان مواجه شدم و این رمانم هم مثه همه رمانای دیگه با پایانی خوش تموم شده... شاید احترام به نظر خواننده های رمانم باعث شد آخرش چیزی که باب میلم باشه در نیاد ولی امیدوارم اونایی که میخونن از خوند...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 21

  • نیلوبلاگ

    رمان قسمت 21...

    ادامه مطلب
  • امروز من!

  • نیلوبلاگ

    برنامه امروز مدرسه: زیست....دینی....شیمی....ریاضی.... زیست...: درس سنگین:کلاس مزخرف:پرسش پر استرس:درحال خواب:و.... دینی....:لرزش دست هام از استرس:پرسش کل یک ساعت و نیم:نخونده سرکلاس رفتن:و... شیمی.....: مبحث آسون ولی پیچیده:دبیر عالـــــی:درس طولانی:زندگی بــــــــــــــــــــــد:و...... ریاضی......: دبیر...:مُخ،هنگ:سرفه های پشت سرهم دراثر سرماخوردگی:مبحث آسون توضیحات طولانی: وضعیت رو به موت! :خستگی:حس تنفر ازریاضی:و....... xa0 ++ در حال حاضر:حال افتضاح،سرفه،عطسه،گلودرد،آبریزش بینی،حس خستگی،خواب...

    ادامه مطلب
  • رمان درآغوش سایه ها...قسمت 20

  • نیلوبلاگ

    قسمت 20 رمان......

    ادامه مطلب
  • حسه درس!

  • نیلوبلاگ

    سلام... شما هم حسه درس خوندنتون نمیاد یا فقط من اینجوریم؟! : ) ++ امروز امتحان ادبیات داشتیم! سوال ها بسیار فضایی بود!فضایی که ینی از کتاب بود ولی خیلی عجیب بود میفهمی عجیـــــــــب!!! امتحان که تموم شد هنوز تو فاز امتحان بودیم و مشغول صحبت دبیر هم فاز درسش گرفته بود میخواست درس بده هی میگفت ساکت ساکت!(با بچه های شلوغ کلاس ماهم که همه آشناهستن!) آخرش با تمام خشمش...(!)داد کشید خفه شو!!!!!!!! دبیر بی فرهنگه بی ادب بی شخصیت خخخ! اصلا خوشم نیومد ازش ها! سر امتحانم یه سوال مثه آدم مودبانه ازش پرسیدم...

    ادامه مطلب
  • و بازهم مدرسه!

  • نیلوبلاگ

    اندکی از مدرسه...! خبر خوب اینکه امتحان زیستمو کامل شدم به به !!!! : ) خبر بد اینکه الان باید بشینم عربی بخونم فردا امتحان دارم ببخشید پستام شده همش درباره درس و مدرسه و امتحان ولی درواقع درحال حاضر هیچ کار وهیچ اتفاق هیجان انگیزی نمیفته وجز مدرسه و درس و امتحان هیچی ندارم!!! خبر دیگه اینکه امروز نزدیک بود امتحان زبان رو هم گند بزنیم که شاید البته بعضی ها گند زدن ولی دیگه خیلی زوره زبانت رو کامل نشی!به نسبت اینکه دقیق وقشنگ نخونده بودم ولی خب خداروشکر خوب دادم! حالا چرا میگم داشتم گند میزدم یه س...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 19

  • نیلوبلاگ

    قسمت 19 رمان دیگه آخراشه!...

    ادامه مطلب
  • یه روز از ماه محرم...!

  • نیلوبلاگ

    اگه بخوام یکی از روز های ماه محرم خودمو توصیف کنم باید بگم: صبح تو مدرسه مراسم نوحه خوانی و سینه زنی و روضه خوانی... موقع برگشت از مدرسه تو سرویس نوحه و سینه زنی تو خونهxa0 نوحه خوانی و سینه زنی تا شب! شب رفتن به مسجد مراسم نوحه و سینه زنی و روضه خوانی و ... این بود یک روز از ماه محرم من!...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت بعد!

  • نیلوبلاگ

    لینک پی دی اف قسمت یک تا 18: http://s9.picofile.com/file/8270493968/%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85_%D8%AE%D8%AF%D8%A7.pdf.html...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 16

  • نیلوبلاگ

    حس میکنم به اون قسمت تلخی که دلم میخواست کم کم داریم نزدیک میشیم... xa0 xa0 xa0 دلیل بعضی کارها و حرفا xa0 هیچوقت مشخص نمیشه و شاید بعد ها از یاد بره.... xa0 میخوام تو این قسمت از ارسلان قصه بدتون نیاد xa0 ازتون میخوام که از ارسلان متنفر نشید xa0 xa0مثه حسی که چند ساعتی آرام دچارش شده بود... xa0 یه دیالوگ داره آرام این قسمت که خیلی ازش خوشم میاد میگه: هه منو بگو که فکر میکردم پیوندمون با عشق شروع میشه نمیدونستم تو هوس های تو غرق میشم...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 17

  • نیلوبلاگ

    چندین بار این قسمتو خوندم چه بعد ازنوشتن چه موقع تایپ چه موقع ویرایش و بعد موقع قرار دادن درسایت و ... و هربار گریه کردم... دوست داشتم جوری بنویسم که حسم به خواننده هم منتقل بشه چون حتی با گریه نوشتم... هرچند این یه رمانه و خیالی بیشتر نیست ولی.... نمیدونم خودتون بخونید......

    ادامه مطلب
  • رمان درآغوش سایه ها...قسمت 12

  • نیلوبلاگ

    رمان در آغوش سایه ها قسمت 12 عاغا این لینک پی دی اف رو میزارم کسی دانلود نمیکنه منم آپلود نمیکنم پس! یه دفعه هر ده قسمت رو لینک پی دی افشو باهم میزارم xa0 xa0 + نسیم تولدت مبارکا... : ) ...

    ادامه مطلب