در آغوش سایه ها

متن مرتبط با «یه روز از پیش تو میرم» در سایت در آغوش سایه ها نوشته شده است

من یهویی...!

  • نیلوبلاگ

    سلام خوبین؟! :) منم خوبم...! عاغا امروز آخرین روز مدرسه بود و ما امتحان زبان رو هم به راحتی دادیم و خلاص...! بعد امتحان مثه این ندیده ها زرت زرت ازخودمون با اون فرمای ضایع مدرسه عکس میگرفتیم! البته خیلی خوش گذشت! مثلا عکس توی کتابخونه مدرسه در حال مطالعه!!! عکس در سالن امتحانات با کتاب های تست!!! سل...

    ادامه مطلب
  • ترقه بازی...!

  • نیلوبلاگ

    ملت ایران ما همیشه هست پابرجا! دوتا ترقه بازی مارو نمیکَنِه از جا!!!! # فی البداهه ای از من! دم همگی گرم! عاشقتونم ملت ایرن! :))) نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 14:59 توسط aram...

    ادامه مطلب
  • منو ریاضی یهویی...!

  • نیلوبلاگ

    الان از ساعت 5 ونیم میگذره و من درحال ریاضی خوندن میباشم! وبا یه وضعیت خیلی بدتری(آبریزش بینی وسرماخوردگی و...) نسبت به دیروز از ساعت 4 شروع کردم به خوندن... خواستم فقط یه سلام صبح بخیری خدمتتون عرض کنم! بعد نکته بعدی اینکه... نمیدونم چرا هروقت این ریاضی لعنتی رو میخونم یه نکته جدیدی توش نهفته بوده ...

    ادامه مطلب
  • امروز من...!

  • نیلوبلاگ

    سلام... من درحالی که دیروز هیچی درس نخوندم و قرار بود امروز از ساعت 9 شروع کنم به درس خوندن! ساعت 10 از جام پرخیزیدم و دوساعتی تا الان درس خوندم! فک کنید من درحال ریاضی خوندن! سرما هم خوردم! آب دماغ از یه طرف میاد! از جفت چشام اشک میاد عجیب! و سرمم به شدت درد میکنه!!! واقعا این ریاضی لعنتی چطوری میخ...

    ادامه مطلب
  • تونل سیاه زندگی ام...!

  • نیلوبلاگ

    " تونل سیاه زندگی ام...!" مردی مُرد که برای دفاع دستانی داشت گشوده به زندگی مردی مُرد که راهی نداشت جز راه بیزاری از سلاح مردی مُرد که پیوسته پیکار میکند با فراموشی و مرگ چرا که همان را می خواست که ما می خواستیم که امروز می خواهیم می خواست که نیکبختی نوری باشد در ته چشم ها و در ته دل و در زمین عدالت...

    ادامه مطلب
  • منو دینی یهویی...!

  • نیلوبلاگ

    اگه خدا قبول کنه ما دیروز در روزه به سر میبردیم و فرجه امتحان دینی مان بود... خلاصه فقط تونستم اولش دوتا درس بخونم اونم نمیدونم الان چقد تو ذهنم مونده! ولی دیگه نشد!!! ترجیحا گذاشتم بعد از افطار... خلاصه روزم به بطالت گذشت و من ساعت 9 شب شروع کردم به درس خوندن... خوندم خوندم خوندم... همه خانواده ساع...

    ادامه مطلب
  • روزنوشت امروز...

  • نیلوبلاگ

    نمیخواستم پست جدید بزارم! چون یکی برگشت گفت نفس تازه کن این همه پست مزار!!! خخ البته راست هم گفتا! ولی خب من پست که میزارم دلم خالی میشه و نفسم واقعا تازه میشه...! عاغا امروز صبح که بلند شده بودم درس بخونم یه استرس عجیبی تمام وجودم را فراگرفت! و تا زمان شروع امتحان باهام همراه بود! زیست واقعا هیچی ی...

    ادامه مطلب
  • از احوالات اینجانب!

  • نیلوبلاگ

    سلام حال و احوالتون خوبه؟ منم بد نیستم.... چند روزی میشه که ننوشتم گفتم یهو کل اتفاقات رو اینجا باهم بنویسم... جمعه آزمون داشتم...از شنبه هفته پیش تا پنج شنبه یه برنامه عالی ریخته بودم و میخواستم بهش عمل کنم تا همونطوری که به خانواده قول داده بودم اول بشم!ولی افسوس که حتی به یک کلمه از برنامه هفتگیم هم دقت ننمودم و عمل نکردم!!!! روز چهارشنبه از مدرسه که اومدم به خودم گفتم دیگه امروز و فردا رو بشین بخون حداقل....چهارشنبه گذشت و من هیچی نخوندم ینی خوندما ولی کم خوندم خیلی کم...پنج شنبه صب که بیدار...

    ادامه مطلب
  • امروز...

  • نیلوبلاگ

    امروز آزمون داشتم...بدک نبود... خداییش ایندفعه خونده بودم ولی نمیدونم چرا اینطوری شد... تو هرسوالی از روش حذف گزینه میرفتم بعد همیشه دوتاگزینه میموند...منه خنگ هم گزینه غلط رو انتخاب کردم...اه البته هنوز که نتیجش نیومده... فردا هم امتحان فیزیک دارم....آه خدایا...گفته تستای ضریب 3 کتاب تست رو بزنید...طبق حساب کتاب من میشه نزدیک 70 تا تست...تازه یه جزوه هم خریدیم...خیییییلی زیاده...به علاوه کتاب...که خیلی مزخرفه...به علاوه مسئله هایی که تو دفتر گفته... خدایا یاری برسون حداقل تا آخرشب حوصلم بکشه و ...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها....قسمت آخر

  • نیلوبلاگ

    سلام... بالاخره قسمت نهایی و آخرین قسمت رمانمو میخوام بزارم... ممنونم ازدوستانی که تا اینجا رمانمو دنبال کردن و نظراتشون روبیان کردن... استارت نوشته رمانم کلا یه داستان دیگه داشت با پایانی متفاوت از چیزی که الان هست... ولی خب موقع نوشتن داستان کلی تغییر کرد... میخواستم داستان تهش غمگین بشه ولی با اعتراض دوستان مواجه شدم و این رمانم هم مثه همه رمانای دیگه با پایانی خوش تموم شده... شاید احترام به نظر خواننده های رمانم باعث شد آخرش چیزی که باب میلم باشه در نیاد ولی امیدوارم اونایی که میخونن از خوند...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 21

  • نیلوبلاگ

    رمان قسمت 21...

    ادامه مطلب
  • امروز من!

  • نیلوبلاگ

    برنامه امروز مدرسه: زیست....دینی....شیمی....ریاضی.... زیست...: درس سنگین:کلاس مزخرف:پرسش پر استرس:درحال خواب:و.... دینی....:لرزش دست هام از استرس:پرسش کل یک ساعت و نیم:نخونده سرکلاس رفتن:و... شیمی.....: مبحث آسون ولی پیچیده:دبیر عالـــــی:درس طولانی:زندگی بــــــــــــــــــــــد:و...... ریاضی......: دبیر...:مُخ،هنگ:سرفه های پشت سرهم دراثر سرماخوردگی:مبحث آسون توضیحات طولانی: وضعیت رو به موت! :خستگی:حس تنفر ازریاضی:و....... xa0 ++ در حال حاضر:حال افتضاح،سرفه،عطسه،گلودرد،آبریزش بینی،حس خستگی،خواب...

    ادامه مطلب
  • تولـــــدتــــــــــ مبــــــــــــــــــارکــــــــــــا!

  • نیلوبلاگ

    فردا ینی 6 آبان ماه تولد داداشمه! ..... داداشی جونم با اینکه خیلی باهم بحث میکنیم با اینکه گاهی از دست بچه بازیات عصابم خورد میشه با اینکه خیلی باهم لجیم ولی باید اعتراف کنم که... یه دونه داداش تو دنیا بیشتر ندارم و امیدوارم تنت همیشه سالم باشه وکمتر بامن لجبازی کنی! دوست دارم داداشِ مَن... : ) ____ راستی اینا پستایی که بخاطر وجود داداشم به وجود اومده!(4 قسمته) http://girl-miss.blogfa.com/tag/%d9%85%d9%86-%d9%88-%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4%d9%85...

    ادامه مطلب
  • رمان درآغوش سایه ها...قسمت 20

  • نیلوبلاگ

    قسمت 20 رمان......

    ادامه مطلب
  • و بازهم مدرسه!

  • نیلوبلاگ

    اندکی از مدرسه...! خبر خوب اینکه امتحان زیستمو کامل شدم به به !!!! : ) خبر بد اینکه الان باید بشینم عربی بخونم فردا امتحان دارم ببخشید پستام شده همش درباره درس و مدرسه و امتحان ولی درواقع درحال حاضر هیچ کار وهیچ اتفاق هیجان انگیزی نمیفته وجز مدرسه و درس و امتحان هیچی ندارم!!! خبر دیگه اینکه امروز نزدیک بود امتحان زبان رو هم گند بزنیم که شاید البته بعضی ها گند زدن ولی دیگه خیلی زوره زبانت رو کامل نشی!به نسبت اینکه دقیق وقشنگ نخونده بودم ولی خب خداروشکر خوب دادم! حالا چرا میگم داشتم گند میزدم یه س...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 19

  • نیلوبلاگ

    قسمت 19 رمان دیگه آخراشه!...

    ادامه مطلب
  • یه روز از ماه محرم...!

  • نیلوبلاگ

    اگه بخوام یکی از روز های ماه محرم خودمو توصیف کنم باید بگم: صبح تو مدرسه مراسم نوحه خوانی و سینه زنی و روضه خوانی... موقع برگشت از مدرسه تو سرویس نوحه و سینه زنی تو خونهxa0 نوحه خوانی و سینه زنی تا شب! شب رفتن به مسجد مراسم نوحه و سینه زنی و روضه خوانی و ... این بود یک روز از ماه محرم من!...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت بعد!

  • نیلوبلاگ

    لینک پی دی اف قسمت یک تا 18: http://s9.picofile.com/file/8270493968/%D8%A8%D9%87_%D9%86%D8%A7%D9%85_%D8%AE%D8%AF%D8%A7.pdf.html...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 16

  • نیلوبلاگ

    حس میکنم به اون قسمت تلخی که دلم میخواست کم کم داریم نزدیک میشیم... xa0 xa0 xa0 دلیل بعضی کارها و حرفا xa0 هیچوقت مشخص نمیشه و شاید بعد ها از یاد بره.... xa0 میخوام تو این قسمت از ارسلان قصه بدتون نیاد xa0 ازتون میخوام که از ارسلان متنفر نشید xa0 xa0مثه حسی که چند ساعتی آرام دچارش شده بود... xa0 یه دیالوگ داره آرام این قسمت که خیلی ازش خوشم میاد میگه: هه منو بگو که فکر میکردم پیوندمون با عشق شروع میشه نمیدونستم تو هوس های تو غرق میشم...

    ادامه مطلب
  • رمان در آغوش سایه ها...قسمت 17

  • نیلوبلاگ

    چندین بار این قسمتو خوندم چه بعد ازنوشتن چه موقع تایپ چه موقع ویرایش و بعد موقع قرار دادن درسایت و ... و هربار گریه کردم... دوست داشتم جوری بنویسم که حسم به خواننده هم منتقل بشه چون حتی با گریه نوشتم... هرچند این یه رمانه و خیالی بیشتر نیست ولی.... نمیدونم خودتون بخونید......

    ادامه مطلب